X
تبلیغات
دامپزشکان ورودی بهمن87 دانشگاه فردوسی


دامپزشکان ورودی بهمن87 دانشگاه فردوسی

فقط یک دعای مستجاب!

اگر به یقین بر شما معلوم شود که یک دعای مستجاب دارید، چه دعایی خواهید کرد؟

چه چیزی از خدا می خواهید؟

برای خودتان یا برای دیگری دعا می کنید؟

اصلاً آیا برای شما مهم است که برای چه کسی و چه دعایی می کنید؟!

صبر کنید!  اول این حکایت را به دقت بخوانید و کمی فکر کنید.   سپس دعا کنید... 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 12:33 توسط امید بهروزی نسب| |

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:

"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:57 توسط آمیتیست| |

عکس دسته جمعی ما به همراه هاچ زنبور عسل:)

:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 22:36 توسط آمیتیست| |

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 19:40 توسط آمیتیست| |

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 18:6 توسط آمیتیست| |

سلام. جزوه رو از لینک زیر بگیرید

دانلود جزوه زنبور

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 22:17 توسط امیر حسین زمانی| |

تاریخ تولدت مهم نیست، تاریخ "تبلـــورت" مهم است ...!

اهل کجا بودنت مهم نیست ،"اهــل و بـجـا" بودنت مهم است ...!

منطقه زندگیت مهم نیست ، "منطــق زنـدگـیت" مهم است ...!

وگذشته ی زندگیت مهم نیست ؛

امــروزت مهم است که از چه گــذشتـه ای وچه چیزی برای فــرداهایت میسازی..

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 0:55 توسط آمیتیست| |

سلام. اسلایدای کامل رو از لینک زیر بگیرید (3.5 مگابایت)

دانلود اسلاید ها

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 13:0 توسط امیر حسین زمانی| |

سلام. کتاب اصول چشم پزشکی دامپزشکی ستلر (Slatter's Fundamentals of Veterinary Ophthalmology)که رفرنس اصلی دکتر سالاری هست و عکسهای امتحان از این کتاب میاد رو با حجم 45 مگاببایت دانلود کنید.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 12:2 توسط امیر حسین زمانی| |

امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی

قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگیتان

سکه اش برکت عمرتان،سبزیش طراوت و شادابی دلتان

ماهی اش شوق ادامه زندگیتان را به شما هدیه دهد

سیزده بدر مبارک . . . 


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 22:42 توسط آمیتیست| |

عروسي‌ عيد بود و عيد، عروسي‌ بود با دامني‌ از سبزه‌ و چارقدي‌ از شكوفه‌هاي‌ صورتي‌ سيب. دف‌ مي‌زد و مي‌خنديد و هلهله‌ مي‌كرد و مي‌آمد.ما گوشه‌اي‌ از دامن‌ عيد را گرفتيم‌ و پا كوبيديم‌ و دست‌ افشانديم‌ و نمي‌دانستيم‌ كه‌ هميشه‌ گوشه‌ ديگر را شيطان‌ گرفته‌ است


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 0:5 توسط آمیتیست| |

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز بود و ھراس فردا ، بر شانه ھای صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه ھای تو کجا بود ؟
گفت: عزیزتر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی ، بلکه در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه ھستی .من ھمچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکھایت به من رسید
و من یکی یکی بر زنگارھای روحت ریختم تا باز ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنھا اینگونه میـشود تا ھمیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راھم گذاشته بودی ؟
گفت : بارھا صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو ھرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود ،که عزیزتر از ھر چه ھست از این راه نرو که به ناکجاآباد ھم نخواھی رسید .
گفتم : پس چرا آن ھمه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزی ات دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناھت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارھا گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی .آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنھا اینگونه شد که صدایم کردی .
گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار می کنی ھمان بار اول شفایت می دادم.
گفتم : مھربانــترینم ، دوستت دارم ...
گفت : عزیزتر از هرچه هست ، من هم دوستت دارم
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 14:5 توسط امید بهروزی نسب| |

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند ،
تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند
و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود
طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند

و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها
و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند
و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند 

و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد
تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند
و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند

و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد
و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را
به نظاره می نشیندو همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء
نی را می شنود و وظیفه دار این پیام میگردد . . .

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 17:26 توسط امیر حسین زمانی| |

تو مسير رسيدن بهار...

شاخه هاي خشكيده دلتو تو آتيش امروز بسوزون تا گرم شه دل مهربونت!

چهارشنبه سوریت مبارک....

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 22:22 توسط آمیتیست| |

عاقبت حیوان آزاری:

09.gif

ادامه ی مطلب...



:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 19:23 توسط امیر حسین زمانی| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 14:10 توسط امیر حسین زمانی| |

سلام کتاب رادیولوژی و اولتراسونوگرافی تشخیصی سگ و گربه که دکتر رجبیون معرفی کردند رو از لینک زیر با حجم 45 مگابایت دانلود کنید


دانلود کتاب Diagnostic Radiology and Ultrasonography of the Dog and Cat

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 22:10 توسط امیر حسین زمانی| |

سلام کتاب طب داخلی حیوانات کوچک تالیف Dunn رو با حجم 160 مگابایت دانلود کنید

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 12:21 توسط امیر حسین زمانی| |

کلمات، تاثیر شگرفی روی ناخودآگاه دارند. ناخودآگاه بدون آنکه منظورمان را بداندهر چه بگوییم خوب یا بد برایمان خلق می کند. لذا لازم است برای دستیابی به موفقیت از کلمات مثبت و دارای انرژی مثبت جداَ استفاده کنیم.

با این که مفهوم کلی عبارت "من بیمار نیستم" مثبت است اما کلمه "بیمار" واژه منفی است. ضمیر ناخودآگاه به منظور و مفهوم کاری ندارد، بلکه روی کلمات متمرکز می شود. به عنوان مثال در جمله "فراموش نکنی در هنگام برگشتن نان بخری" احتمال فراموشی بیشتر از زمانی است که می گوییم "یادت باشد که هنگام برگشتن نان بخری"، زیرا در حالت اول ناخودآگاه بر روی فراموشی تمرکز می کند و در حالت دوم بر روی به یاد ماندن.

و یا مثلاَ برای آرام شدن یک نفر جمله "آرام باش" بیشتر از جمله "داد نزن" تاثیر دارد و همچنین به کار بردن جملاتی از قبیل "خسته نباشی"، "دستت درد نکند" و... در ناخودآگاه تاثیر منفی می گذارد و باعث افزایش خستگی، درد و... می شود.

وقتی درباره چیزی واژه بد را به کار می بریم باید بدانیم در جهان چیز منفی و بدی وجود ندارد. وقتی چیزی بد تلقی می شود، در واقع به ما خبر نبودن خوبی می دهد. پس چه بهتر است که به جای بد بگوییم ناخوب. هر گاه ذهنتان را از امواج منفی (افکار، کلام، عادات و... ) تخلیه کنید آنگاه شاهد هجوم شادی و آرامش خواهید بود.

  به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود


به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوتبه جای دستت درد نکنه ؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی

.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 10:17 توسط امید بهروزی نسب| |

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما (ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.
پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند. چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند
.
سردار حسین خان به افضل الملک، ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود. افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند، اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد. سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند، اما باز هم فرمانفرما  نمی پذیرد.
افضل الملک به فرمانفرما می گوید: ((قربان آخر خدایی هست، پیغمبری هست، ستم است که پسری در کنار پدر در زندان بمیرد. اگر پدر گناهکار است، پسر که گناهی ندارد...)) فرمانفرما پاسخ می دهد: ((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفروای کرمان، نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))
همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد. دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود. هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد. به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.

فرمانفرما در ایام عزای پسر خود، در نهایت اندوه بسر می برد. درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود. فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید: ((افضل الملک! باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده، لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت...))

افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید: ((قربان این فرمایش را نفرمایید، چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری، اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!((

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 10:27 توسط امید بهروزی نسب| |

سلام. پیمان نخعی عزیز زحمت کشیده و از سایت هایی که دکتر خوش نگاه معرفی کرده بود نژاد های مهم رو در آورده و بصورت پاورپوینت آماده کرده.

از لینک زیر با حجم 15 مگابایت دانلود کنید

دانلود خلاصه تصاویر نژاد های سگ و گربه

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 22:39 توسط امیر حسین زمانی| |

روزی مردی خواب عجیبی دید

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند 

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند 

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید

شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد 

گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل

می گیریم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 22:6 توسط آمیتیست| |

سلام. سوالات امنحان جامع پیش درمانگاهی دامپزشکی بهمن 1391 دانشگاه فردوسی رو از لینک زیر بگیرید:


دانلود فایل سوالات

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 0:23 توسط امیر حسین زمانی| |

سلام. خسته نباشین این برنامه ترم آیندست.

قرمز کد 1 و آبی کد 2 میشه.

شروع ترم هم از شنبه 14 بهمن ساعت 14 با دکتر فلاح.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 19:35 توسط امیر حسین زمانی| |

پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.

پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟".
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".
پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.
اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :.. " اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.
يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.
برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 23:34 توسط امیر حسین زمانی| |

سلام. این فایلو دکتر جمشیدی دادن برای امتحان.

دانلود PDF

فقط در قسمت بیماری های ویروسی، لکوز و هاری رو بخونید. بقیش رو صحبت کردم که حذف شه. در مورد بیماری های انگلی هم بیشتر بخش قضاوت مهمه.



نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 23:21 توسط امیر حسین زمانی| |



All Rights reserved to:www.dampezeshk87.blogfa.com l template by:AmirHosein Zamani